جوانی کجائی که اینا

آدم با این آقای محترم برود کتاب فروشی و با او درباره ی دانش ژنتیک و سلول های بنیادین بحث بکند و او طرح ابداعی ی خیره کننده ای بدهد درباره ی کِشت چشم جدید برای سربازی که تماشاگران وحشی تیم سپاهان کورش کرده اند. تازه طرف پرسپولیسی هم باشد و اس ام اس بدهد قرار بگذارد پنجشنبه با هم برویم دختر بازی....
آدم عشق دنیا را می کند به خدا. مخصوصاً اگر آخرین بار ایلیای فوق العاده باهوش و با استعداد و دوست داشتنی را ده سال پیش دیده باشد. هلاک همین چیزهای قشنگ زندگی هستم.
پی نوشت: تازه ایلیا که من عموی معنوی اش هستم یک قُلی هم دارد به اسم علی که پسر معنوی ام محسوب می شود. قصه ی علی بماند برای یک وقت دیگر.
پ.ن 2: احساسی پیری می کنم چرا؟ آقا یکی بیاید با ما ازدواج کند تا ترشیده نشدیم